سفارش تبلیغ
صبا

فانوس

صفحه خانگی پارسی یار درباره

چرا محبت؟

 

در انتهای پست قبلی « چرا گوش نمی­دهند؟» حرف از محبت پیش آمد. باید گفت " چرا محبت؟"

جامعه­ای که در آن محبت نباشد را نمی­توان حقیقتا جامعه دانست، بلکه جمع آحاد است. هر جمعی اگر بخواهد به جامعه تبدیل شود باید فرد در آن توسعه پیدا کند یعنی از حیطه خواست­های فردی خارج شود. اراده فرد تبدیل به اراده جامعه شود.

این صحیح است که اراده جامعه برخاسته از اراده تک تک افراد است؛ اما هنگامی که اراده­های افراد در یک سمت و یک هدف جمع شود، تنها برای تبدیل به جامعه شدن کافی نیست! هم افزایی اراده­ها تبدیل به قدرت بزرگتر و تصمیم بزرگتری می­شود و تاریخ نیز نشان داده است که ملت­های بزرگ که توانسته­اند کارهای بزرگی انجام دهند، رکن اساسی آن، تجمیع اراده­های افراد بوده است اما تجمیع اراده ها تنها بخشی از راه است. این تجمیع حول چه چیزی باشد؟ بسیار اهمیت دارد و می­توان گفت حتی در ماهیت اراده نیز اثر گذار است.

آدمی همیشه به دنبال سود بیشتر و منفعت بهتر بوده است. حال اگر بتواند با تجمیع اراده ،سود بیشتری کسب کند، آنرا انجام خواهد داد. دیگران را استخدام خواهد کرد و بنای این گرد هم جمع شدن را کسب منفعت بیشتر برای همگان (اکثریت، بخوانید اقلیت) می­گذارد. این یعنی آدمی مستخدم بالطبع است. تو نیاز دیگری را برطرف می­کنی چرا که انتظار داری دیگری نیاز تورا پاسخ دهد. تو چشم به دست دیگری داری! چرا که دیگری چشم به دستان تو دارد!

در این اجتماع، مردم کنار هم زندگی می­کنند اما باهم نیستند. خواستها متشتت و انگیزه­ها شخصی است. هر کس همه چیز را برای خود میخواهد اما چون در واقع این امکان پذیر نیست، برای بدست آوردن بعضی چیزها، حاضر میشوند چیزهای دیگر را در عوض آن بدهند. اگر خواستهای فردی مرزی نداشته باشد نزاع درمیگیرد. پس یک حیطه فردی برای هر شخصی ترسیم می­شود که دیگران را از ورود به آن منع میکنند.

این یعنی احترام به حریم شخصی افراد! تو آنقدر آزادی که آزادی دیگری را آزار ندهی!

اینطور میشود که تو در جامعه ای زندگی میکنی که مجموعه ای از افراد هستند یعنی فردهای جدا از یکدیگر. حتی اگر بخواهی به دیگری محبت کنی  باید دلیل بیاوری و گرنه تو را متهم می­کنند. در این فضا دلیلی برای محبت وجو د ندارد! شما پول میدهی و آش میگیری! حتی در روابط انسانی! و این جامعه اگر سود آوری و نوید بخش رفاه مادی نباشد از هم پاشیده خواهد شد. حقیقتا هم اکنون از هم پاشیده است. کار به جایی میرسد که حتی مادر در عوض محبت(خدمت) به فرزندش انتظار پاداش دارد!

مصرانه باید بگویم: محبت تنها علاج درد انسان است!

ادامه ....!

 


چرا گوش نمی دهند؟

یا حق

انتظار ما این است که به هر که گفتیم این منکر است و این معروف، اولی را ترک و دومی را انجام دهد. خانم! حجاب شما مناسب نیست!!! برمی­گردد می­گوید به توچه! چشات رو درویش کن! اگه رفیقش هم همراهش باشد دوتا آبدار نصیبت میکند! تا تو باشی دیگه از این غلطها نکنی.

مشکل همین جاست! یعنی اینقدر بی خیال بودیم که به اینجا کشیده شد. نهی از منکر را فقط در حجاب خلاصه کرده­ایم و تا می­گوییم امر به معروف و نهی از منکر، از آن مسئله حجاب جامعه را می­فهمیم.

نه اینکه بخواهم بگویم مسئله حجاب کم ارزش است و نباید کاری کرد! نه! روی صحبت من به سمت خود امر به معروف و نهی از منکر است!

معمولا چه کسانی به دنبال این فریضه هستند؟ خب! معلوم است بچه حزب اللهی های دو آتیشه ی ریش دار هیئتی که از صد کیلو متری میتوان تشخیصشان داد! درصدشان هم کم نیست. ما خودمان هم جزو همین هاییم دیگه! خیلی اوقات از اینکه کاری نمی­کنیم یا اینکه کاری می­کنیم و اثر ندارد غصه دار هستیم!

اما زندگی اجتماعی پیچیدگی خاص خودش را دارد.

ما از چه کسانی انتظار داریم که عکس العمل نشان دهند و آنچه را که به آنها تذکر می­دهیم ترک یا انجام دهند؟ اگر از کسی که دین را نمی­شناسد بگویی دینی عمل کن به ترکستان رفته ای!

(از مسئله حجاب بیایید بیرون! اصلا آن را فراموش کنید. )

پس ما باید از کسی انتظار داشته باشیم که رفتارش را بنابر دین تغییر دهد که دغدغه دینی عمل کردن را داشته باشد. اما ما سوراخ دعا را گم کرده ایم. از همه انتظار داریم ولی به انتظارات بقیه از خودمان توجه نداریم! وقتی به یک غریبه تذکری می­دهم، می­گوید به تو چه؟ حق هم دارد! من کجای زندگی او بوده­ام که الآن از او انتظار دارم درست رفتار کند؟ من چه خیری به او رسانده­ام که انتظار خیر از او دارم؟

اما اگر به دوست خود چیزی بگویم، به برادر خود تذکری بدهم، با خانواده خود مطلبی را بازگو کنم، از آن نظر که می­دانند خیر آنها را می­خواهم احتمال تأثیر بسیار بالاست. در یک فضای محبتی مسئله پیش میرود و جایی برای گله و شکایت نمی ماند. چرا که محبت مرا دیده اند و با من زندگی کرده اند و خیرخواهی ام برای آنها عیان است.

فکر کنم منظورم کم کم روشن شده باشد! جامعه ما بر اساس محبت شکل نگرفته است! حتی جمع های حزب اللهی. وقتی به بچه هیئتی می گویی آقاجان! طوری دسته راه نیندازید که باعث آزار و اذیت مردم شود، چه پاسخ می­دهد؟ ما را با خدا و امام حسین علیه السلام دشمن می­کند بعدش هم که بی دین میشویم! وقتی می­گویی شما که تا دیر وقت به این هیئت و آن هیئت میروی به نماز صبح هم میرسی؟ با پدر مادرت هم خوب هستی؟ بداخلاقی نمیکنی؟ و...

از آن که انتظار میرود وقتی به او تذکری داده شود عمل کند، عمل نمی­کند از بقیه چه انتظاری هست؟ می­گویی آقا جان! با ارباب رجوع با کرامت رفتار کن! می­گوید مردم کیلو چند؟!

همان ابتدا گفتم که روی صبحت با کسانی که دین را نمی­شناسند نیست. با خودمان هستم همان کسانی که ادعای دینداری داریم. چقدر رفتار اجتماعی ما مطابق دین است؟ اگر مردم از ما که ادعای دینداری داریم دین را ندیده باشند، چطور به دین اعتماد کنند که زندگی آنها را سامان دهد؟

به مردم می­گوییم: مردم به خدا توکل کنید و اعتماد داشته باشید؛ چقدر توکل به خدا را دیده اند که بفهمند توکل چیست؟ به جوانهای خودمان می­گوییم توکل کنید، حرف ما را متوجه نمی­شوند! از بقیه چه انتظاری است؟ تا می­گویی ازدواج کن، هزار بهانه می­تراشد که شرایطش را ندارد؛ پول ندارم! خانه ندارم! کار ندارم و....

اینکه سن ازدواج بالا رفته، همه اش آمار بی دینهاست؟ همه قرطی ها و سوسولا سنشان بالا رفته و همه بچه حزبلا سر موقع زن می­گیرن؟!!! نه برادر!

 اینکه طلاق زیاد شده، همه، ازدواج­های خیابانی بوده؟ نه برادر!

این همه دادگاه­های خانواده و دعواهای کوچه بازاری، همه مال بی دین هاست؟ نه برادر!

خود ما دیندارها هستیم که نمی­توانیم با هم زندگی کنیم. اصلا ما وقت نمی­کنیم به هم محبت کنیم ...!!!

اگر خدا بخواهد ادامه دارد...!


فزت و رب الکعبه

یا حق

باز هم رمضان از بیست و یک گذشت و باز باید در سوگ "بابا" ناله زد!

خدایا ما باید انتقام از که بگیریم؟ هنوز سوز جگرمان سرد نشده است و هنوز حرارت قلبمان خاموش نشده!

این چه رسمی است که امتی پدر خود را چنین مظلومانه از دم تیغ بگذراند و داغی ابدی بر دلهای ما بگذارد؟

یاعلی! ای که حق با تو معنا پیدا می­کند، مگر چه کردی که آنان که با تو بودند و تو را می­شناختند تحملت نکردند؟ مگر ظلمی، خیانتی، بی عدالتی و ... از تو سر زد که اول خانه نشینت کردند بعد هم به جنگت خواندند و در آخر هم مویت را به خون سرت خضاب کردند؟

یا علی! مگر تو همان آقای کیسه بدوش نیستی که یتیمان را نوازش میکردی و از آنان دلجویی میکردی؟ مگر تو از پدر مهربان­تر نبودی برای این امت؟ مگر حق مظلومان را نستاندی؟ پس چرا با تو چنین کردند؟

یا علی تو حق مجسم بودی! اما زمانه تاب حق بودنت را نداشت و چقدر بر تو سخت گذشت! با کسانی هم عصر بودی که همّ و غمّشان آسایش و راحتی دنیا بود. به جنگشان فرا می­خواندی در پی بهانه بودند! از جنگ منعشان می­کردی می­گفتند که پسر ابوطالب از جان خویش ترسان است! چه کشیدی از این جماعت نامردان ؟ و چقدر آرزوی شهادت داشتی؟

باید جور دیگر تو را شناخت! اینکه تو اول عارف حق! درست بگویم خود حق هستی کفایت نمی­کند! اینکه تنها بگویم دست نوازش بر سر یتیمان می­کشیدی، اینکه شب تا به صبح به عبادت بودی و ... کفایت نمی­کند!

باید گفت که امان از کفر و الحاد و التقاط بریده بودی! باید گفت که صنادید عرب را به خاک مذلت کشانده بودی! باید گفت که نفاق را در نطفه خفه کرده بودی! باید گفت که امان از ظالم ستانده بودی! باید گفت که خواب از چشم دشمن پرانده بودی و باید گفت که مردم توان همراهی نداشتند! باید حقیقت تاریخ را بیان کرد. باید سستی امت را گوشزد کرد. درماندگی و حیرانی مردم را، بی­بصیرتی و خاموشی خواص را .

اما چه کنیم یاعلی! در این زمان هم آیا باید دست روی دست گذاشت تا تاریخ دوباره تکرار شود! آیا نباید مردم را به خروش درآورد؟ نباید به آنها بصیرت داد که راه «علی»علیه السلام از کدام طرف است؟ آیا باید اجازه داد مالک تنها بماند و یک قدم مانده به فتح خیمه معاویه برگردد؟

ای وای بر این امت که بار دیگر علی تنها بماند!

یابن الحسن! آقا میدانیم که هنوز آمادگی سربازیت را نداریم که اگر داشتیم از ظهور شما محروم نبودیم! اما در این رمضان امسال ما را برای سربازی خودت آماده کن! می­دانیم که بیش از همه کس شوق ظهور داری اما ما به قدر کفایت لیاقت نداریم! بی­لیاقتی ما را به فضل خود جبران کن و بر ما منت بگذار و به دست ما ریشه کفر و نفاق را از عالم ریشه کن بفرما!


برای چ

یا حق

وقتی روی صندلی می ­نشینی و منتظر می ­مانی که چراغ­ها را خاموش کنند مطمئن هستی که لحظه ­هایی که در پیش رو داری را، افسوس نخواهی خورد. حالت عجیبی است! نه اینکه هر فیلمی در مورد جنگ باشد، خوب است و نه اینکه هر فیلمی که حاتمی­ کیا بسازد خوب است، اما وقتی این دو نکته باهم جمع می­شوند، یعنی حاتمی­ کیا بر اساس دغدغه ­ای که دارد وقتی از جنگ سخن می­گوید، حتما باید کار خوبی از کار درآمده باشد.

اما اینبار نوبت چمران شده است! چمران را همه می­شناسند و این، کار را مشکل­تر می­کند. دست­نوشته­ ها و مناجات ­های چمران را خوانده­ اند، حرف­ های خودمانی چمران را با خدا همه یاد دارند، سرگذشتش را می­دانند و ... .

اما با این وجود منتظر هستی که روایت حاتمی­ کیا از چمران را ببینی و لحظاتی را با چمران سپری کنی! مثل فضایی است که همه نشسته ­اند و یک راوی از جنگ روایت می­کند و خاطرات شهدا را برای مخاطبان مرور می­کند. قطعا اغلب دوستان این فضا را تجربه کرده­ اند و می­دانند عنایت شهدا در این جلسات واقعا محسوس است و لذتی که در این جلسات وجود دارد از جنس جلسات هیئت است.

روایت شروع می­شود! و مدتی بعد پایان می­یابد!

وقتی تمام شد یک لحظه برگشتم و گذری سریع کردم بر آنچه دیدم و شنیدم ! نمی­دانستم بگویم خوب است یا نه! از طرفی فیلمی خوش ­ساخت بود و صحنه­ ها را بسیار خوب درآورده بودند و از طرفی از چمران خبری نبود!

چند روزی ذهنم را مشغول کرده بود و جوابی نمی­یافتم تا اینکه یاد حرف پسرخاله ­ام افتادم: "حاتمی کیا فیلم را از روی دست­نوشته ­های خود چمران ساخته است" . باهم رفته بودیم سینما! البته او هم اطلاعاتش در مورد چمران و اصغر وصالی و حوادث پاوه بد نبود. لازمه بگویم که خودش پسر شهید است. و او هم از روایتی که از چمران شده بود خیلی راضی نبود!

نکته همین جا بود که این روایت از چمران نبود بلکه روایتی بود که چمران از پاوه داشت! و در کنار این روایت، حاتمی کیا سعی کرده بود که برخی از جنبه ­های چمران را هم به نمایش بگذارد. شما فکر کنید که اگر خود چمران بخواهد برای شما خاطره ­ای را تعریف کند، چقدر از خودش می­گوید؟ چقدر خودش را وارد خاطره می­کند؟  اگر اینطور فیلم را ببینیم، فیلم بسیار زیبایی است که نظیرش در سینمای ما بسیار کم و همانندش بسیار مورد نیاز است!

به نظر من اگر می­خواستیم از چمران بگوییم باید خیلی بیش از اینها زحمت کشیده می­شد! نه اینکه تلاش نشده بود نه! اما مردان بزرگی مانند چمران به راحتی قابل تعریف نیستند. خصوصا چمران با آن روحیه خاص که ازش سراغ داریم. در آن بحبوحه ­ای که همه را شور و هیجان گرفته بود چنان پیر راه و کهنه­ کار طریق با آرامش و متانت صحنه­ ها را یکی پس از دیگری پشت سر می­گذاشت. گویی که یکبار این مسیر را قبلا طی کرده است و چنان آرام است و به انتهای مسیر اطمینان دارد که چنین رفتاری را در کم­تری کسی می­توان سراغ گرفت. مانند سالک در حال طی طریق نیست، بیشتر به  عارف واصلی شباهت دارد که شور و آتش عشق  در خانه دل او را می­سوزاند اما در بیرون اقیانوس آرامی است که تلاطم های روزگار را به راحتی تحمل می­کند.

 

جنگ برای او آغاز راه نبود که از سالها قبل قدم در این راه گذاشته بود بلکه جنگ او را به مقصود رساند!


دین اجتماعی

 

یا حق

از همین حالا بازار بحثهای انتخاباتی داغ شده است و در گوشه و کنار زمزمه­ها و گاه فریادهایی هم شنیده میشود. چه میشود کرد! چند ماهی (البته اگر به خیر بگذرد) مهمان این فضای انتخاباتی-سیاسی در جامعه هستیم! اما آنچه مهم است فهم مسئله و درک ابعاد این موضوع است که ما را از دچار شدن به حواشی و کجراهه ها حفظ می­کند. 

اساس اسلام، برنامه برای انسان است تا او خودش را به مقصد برساند. انسان بالفطره مدنی است، به عبارتی مدنیت و اجتماعی زندگی کردن در نهاد انسان است و برای رسیدن به کمال همه جانبه مسیری جز زیست اجتماعی وجود ندارد. لذا  جامعه انسانی نیز مقصدی دارد و این جامعه انسانی  است که باید خودش را به آن منتها برساند، این میسر نخواهد شد مگر اینکه اراده جامعه به این امر تعلق گرفته باشد که بخواهد دیندار باشد و افعال مومنانه داشته باشد.

حال ایمان چیست؟ و نمود آن در جامعه به چه نحو است، خود بسی جای بحث دارد. اما حکومت و دولت اسلامی چطور باید باشند؟

همانطور که روشن است محور در این دیدگاه انسانیت انسان است، پس هر چند باید قانون و یا قالبی را برای اداره جامه طراحی کرد که متناسب روح فرامین اسلامی باشد اما فرد یا افرادی که در این عناوین قرار می­گیرند الزاما باید مومن و دیندار باشند. جامعه اسلامی علاوه بر اینکه نیاز به قوانین اسلامی دارد به افراد متعهد به اسلام نیز نیاز دارد . قانون هرچقدر مستحکم و مطمئن باشد ولی بدون افرادی که هر چند از لحاظ شخصی باتقوی و با ایمان باشند ولی  فهم اجتماعی از اسلام نداشته باشند، جامعه مومنانه اداره نخواهد شد. اینجا بحث فراتر از تدین در ابعاد فردی است. برای اداره جامعه ایمان و تقوای فردی شرط لازم است ولی کافی نیست. باید متدین به دین اجتماعی باشد، یعنی باید باور داشته باشد که اسلام برای جامعه انسانی برنامه دارد و این تنها اسلام است که می­تواند حرکت جامعه را به سمت کمال هدایت کند. فردی که مسئول است باید بداند همانطور که نماز واجب است، در اسلام احکامی وجود دارد که در زمینه اجتماعی واجب و لازم الاطاعه است. اصولا جامعه برای مهیا ساختن بستر کمال انسانی تعبیه شده است و این یک رابطه دو طرفه است، در این جامعه کسی باید مسئول و مدیر باشد که خود را به مرحله ای فراتر از تقوای فردی رسانده باشد. این امر مستلزم گسترش روح و اتحاد با جامعه و افراد جامعه می­باشد. چطور انسان مراقب و مواظب است که در دام و چاه نیفتد، همین حس را نسبت به افراد جامعه باید پیدا کرده باشد. بر همین اساس است که خلیفه الهی در زمین رهبر جامعه و مدیر جامعه اسلامی است. به همین نحو است تا خردترین مسئولیتها. اگر فکر شود که افراد بدون تعهد همه جانبه به اسلام میتوانند در رسیدن به جامه اسلامی نقشی اساسی ایفا کنند سخت اشتباه است و به عبارتی چوپانی کور برای گله گوسفند فائده ای نخواهد داشت.

از طرف دیگر مسئول با تقوی جامعه را به تقوی میکشاند و جامعه باتقوی، مسئول با تقوی تربیت میکند و او را در رأس امور قرار میدهد. این سیکل ادامه دارد تا جایی که انسانهای درون یک جامعه به حدی میرسند که همه مسئول هم هستند و این است که کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته!

اساسی ترین حکم اجتماعی اسلام ولایت پذیری است...

 


فاطمیه یعنی علی تنها شد!

 

یا حق 

خواستم از فاطمیه بگویم، دیدم علی تنهاست!

 از رنج و دردِ پهلوی شکسته بگویم، دیدم علی شکسته دل است! از ناله­های مظلومیت زهرا بگویم، دیدم علی است، اول مظلوم عالم!

  از کوچه­های بنی هاشم سراغ فاطمه را گرفتم، دیدم دوان از پی علی می­دود!

فریاد کشیدم، زهرا را خواندم، دیدم فاطمه به ناله علی را می­خواند!

غم بر دلم پرده فکند. بغض در گلویم چنگ انداخت. آتش درب خانه دیدم، آب چشمم به یاری برخاست!

با خود گفتم این فاطمیه است یا حیدریه؟!

بار دیگر ماجرا را خواندم. از بعد احمد که جانها به فدایش، قصدِ حقِ مرتضی کردند. فاطمه دخت نبی، ختم رسل، برداشت چادر، دست زد بر کمر، رفت از پی احیای حق به مشی احمد!

خواند خطبه در مسجد الرسول، کرد گوشها را مبهوت صوت آن رسول!

روان گشتند اشکها، پاره گشتند گریبانها، ناله از فراق احمد سرکشیدند!

بانگ برآورد أنی تؤفکون؟ چه شده است که دعوت شیطان را لبیک میگویید. هنوز داغ رسول سرد نگشته بر شتر فتنه سوار شدید!

از علی گفت، از مظلومیت و لیاقت، از سرداری و از سربازی در رکاب رسول، از شاگردی و سرسپردگی!

اما گفت...! از ولایت هم گفت، از حق خلافت هم گفت! آنچنان گفت که عمود خیمه شیطان ریخت، استوانه های بیت فتنه گران به لرزه افتاد. دلها تهی گشت و نقشه ها برملا!!

از بعد از آن فهمیدم چرا درب خانه سوخت! چرا کردند آنچه نباید می کردند!!

ای وای! چقدر علی تنها شد!!

 


اگر بمیرم چه میشود؟

 

دراز کشیده بودم که بخوابم، دلهره ای عجیب مرا فرا گرفت! خیلی عجیب بود!

تنم لرزید، گویا چیزی مرا احاطه کرده باشد. ضربان قلبم آهسته آهسته رو به تندی می رفت، تنفسم تندتر شده بود!

با خودم در این فکر بودم که "اگر بمیرم چه می شود؟"

شاید بارها به مرگ فکر کرده باشم، ولی این بار عجیب بود! فراتر از فکر و خیال بود.

راستی "اگر بمیرم چه می­شود؟" نمی­توانم جوابی برایش پیدا کنم. آیا من آنقدر خوب بوده ام که از مردن نهراسم؟!

"مرگ چیست؟"مرگ! پوسیدن نیست! از پوست به درآمدن است!

این عبارت را بارها و بارها آیت الله جوادی آملی حفظه الله تعالی در بیانات خودشان تکرار کرده اند؛ اما آیا می­توانم معنای آنرا آنطور که هست درک کنم؟

از پوست در آمدن؟! قرار است چه چیزی از پوست به درآید؟ جان من؟! حالا باید خوشحال باشم یا نه؟ باز هم نمی­دانم!

آن زمان می­توان خوشحال بود که جانی که از پوست به در می­آید بهتر باشد از پوست و قالبی که چند صباحی قرین او بوده است. از پوسته عالم ماده جدا شود و به عالمی وارد شود ه حد و مرزی برای آن نیست، آزاد است از هرچه که رنگ تعلق دارد! اما من چه؟؟

اگر چیزی که قرار است از پوست درآید اژدهای هفت سری باشد که خود ساخته­ام چه کنم؟ اگر مار و کژدم و افعی باشد چه کنم؟ اگر گرگ و پلنگ و درنده باشد چه کنم؟ اگر خوک و سگ و بوزینه باشد چه خاکی بر سر کنم؟ در پوست بودن بهتر است از پوست درآمدن!

حال در جواب سوال "مرگ چیست؟" چه باید بگویم؟

"اگر بمیرم چه می­شود؟" شاید از این به بعد هر وقت خواستم بخوابم این سوال جانم را بلرزاند!

 


افسوس

 

یا حق

ما کجا هستیم؟ وقتی که نمیتوانیم جایی را برای ایستادن انتخاب کنیم و بلند داد بزنیم و بگوییم این است جایگاه من! پس ما کجا هستیم؟

جایی همین نزدیکی ها، نه خیلی دور دور، نه خیلی نزدیک نزدیک! 

ما به دنبال چه هستیم که جایگاه ما برای ما مهم شده است؟ ما به چه سمتی حرکت میکنیم که نیاز است از خود بپرسیم که کجا هستیم؟

کجا میروی؟ کجا بودی که کجا میروی؟

اغلب اوقات بیشتر افراد وقتی این سئوال را میشنوند یا از خودشان می پرسند یا از جایی میخوانند قیافه شان دیدنی است. گنگ و منگ میشوند. شاید هم بخندند! مشکلی نیست هر کسی را در قبر خود میخوابانند.

گفتم قبر! کجاست قبر؟ نمیدانم بترسم، بلرزم یا گریه کنم! اما هرچه هست حق است. میترسم به خاطر اینکه خود را میشناسم که نمیشناسد! 

باز هم سالی در گذر است و ما هنوز خردسالیم و در تمناهای کودکانه خود بزرگترین ها را میجوییم.

ای دنیا بگذر و بگذار که بدانند که تو محل گذری!